تبليغاتX
شهادت

شهادت

آسمانی در نزدیکی زمین

کمی دل نوشته

    به دور از همه چی و همه جا

.:: کجایید ای شهیدان خدایی ::.

دل نوشته ای از ققنوس قطعه 26 بهشت زهرا

به خمینی بگویید بیاید. اینجا چیزی که زیاد است دست و بازوی رزمندگان شهید است. گرم کن بازار بوسه را ای روح خدا. دستی تکان بده برای تابوت ها. عمار ها برگشته اند. بروید بیت رهبری خامنه ای را صدا کنید. بیت رهبری خانه ای است که پلاکش بر گردن همین شهداست. بروید به خامنه ای بگویید عمار ها برگشته اند و شنیدند “این عمار” را. مالک اشتر علی همین شهدا هستند و عمار همین سردار هور است. راه دوری نروید. چشم من روشن! زیباتر از صد دانه یاقوت، همین ۸۸ تابوت شهدا است که با حساب تابوت “علی هاشمی” می شود ۸۹ تابوت. همت مضاعف را از بچه های تفحص باید یاد گرفت که باز هم شانه ما را آشنا کردند با تابوت یاران. گفت: چه غریبانه رفتند از این خانه.

چشم دوخته ام به پهلوی سوخته ات ای شهید گمنام بین در و دیوار تابوت. فاطمیه جبهه ها یادش بخیر. تنگ شده بود دل خیابان انقلاب برایت ای شهید. می بینی! از مجسمه میدان انقلاب خبری نیست. این روز ها بازار مجسمه دزدی گرم است و شهرداری در روز روشن دزدید مجسمه میدان انقلاب را. مجسمه که سهل است، با اینها باشد حاضرند داوطلیانه خود انقلاب را هم به سرقت ببرند. امام را به موزه بسپارند و یاد تو را به بنیاد باد. دیر آمدی برادر و ندیدی آشوب عاشورا را در همین خیابان انقلاب. برادر شهیدم! کربلا خون می خواست که تو دادی اما این روزها ارئه بلیط نشانه شخصیت ما شده است و در زیرزمین مترو چشم آسمانی ها را دور دیده اند و به ما یاد می دهند چگونه ریش خود را بتراشیم با همان تیغی که گلوی حسین را برید.

چه خوب شد آمدی برادر! دیر کرده بودی، زلزله، برج موسسه تنظیم را آوار کرده بود روی سر حسینیه جماران و علی مطهری حق را به گسل بی بی سی می داد و “صدرا” را می فروخت به سروش و ملاصدرا را به ملای بی سواد و ملانصرالدین را به مایکل لدین و ملای رومی را به جرج سوروس. اگر ریشه محکم تو در خاک کوچه بنی انقلاب نبود ماجراها داشتیم ما با ریشتر این زلزله نرم.

چه خوب شد آمدی برادر! شانه هایم تنگ شده بود برای تابوت تو که درون حجم کوچکش ۴ تکه استخوان نیست، مساحت کل کشور است.

چه خوب شد آمدی برادر! نمایشگاه در مصلی نیست، درون تابوت توست و کتابی که من می خواهم تهیه کنم از “نشر خون” است که نسخه اش خطی است. خط میخی نیست. در این خط و خطوط سیاسی نیست. خط امام است و فقط یک صفحه دارد که همان وصیت نامه تو است. این روزها در مصلی همه جور کتابی خوانده می شود الا نماز. این روزها در مصلی به جای نماز کتاب راه های رسیدن به خدا را می خوانند و از طریق یوگا می خواهند آدم آهنی ربانی درست کنند اما راه رسیدن به خدا نماز شبی بود که تو در سنگر می خواندی و ذکری بود که تو در قنوت می گفتی و دعایی بود که تو در سجده زمزمه می کردی و تبسمی بود که تو بر لب می نشاندی. لبخند بزن دلاور که گریه سهم ما است. تا “معراج” راهی نیست. بهشت جاودان مأوای شما، خیابان بهشت از آن ما. تو در بهشت شهردارت مهدی باکری است و شهردار ما در بهشت دارد قالی می بافد برای تبلیغات جهنمی مترو: راه های بستن روسری. راه های خوردن بستنی. راه های سرسره بازی روی خون شهدا. راه های جام زهر دادن به امام. راه های پر کردن شکم از لقمه حرام و فروختن ندای فریب به ندای هل من معین حسین. چشمت ای برادر روز بد نبیند. ما دیدیم. کجا؟ در همین خیابان انقلاب. شمر این بار به جای عبای شریح از زیر عبای شیخ بیرون آمد و آتش زد خیمه عباس را. آتش زد که زد! آقای معاون اول، در مراسم شب چهل پدر وزیر اصلا ببوس دست شیخ را. بگذار ما ملت سر کار باشیم آقای آملی. الکی برای خودت حکم جلب صادر کن. آن گور به گوری فراری را ول کن، اگر مردی همین گور به گوری را بگیر. نه، تو هم این کاره نیستی. این کاره “علی” بود و علی شما دارد پرسه در مه می زند و یکی به نعل و یکی به میخ می زند و علی ما دارد فریاد می زند “این عمار”؟!

چه خوب شد آمدی برادر! من دارم راه می روم در مجاورت تابوت تو و نگاه می کنم به انتهای خیابان فلسطین و انتظار طلوع ماه را می کشم. حتم دارم الان دل ماه اینجاست و فقط کافی است روضه عباس بخوانیم تا خورشید هم در خیابان انقلاب، آفتابی شود. تا معراج راهی نیست و تا ظهور، شهیدی که به خواب مادرش آمده بود می گفت: اندکی صبر، سحر نزدیک است. با مهدی من هم خواهم آمد اما ظهور به عمر تو قد نمی دهد مادر. راستی مادرم! ما اینجا دستمان خیلی باز است، چرا از ما چیزی نمی خواهی؟

گریه کن مادر های های حق داری. این شهیدی که درون تابوت است همرزم پسرت بود در بدر. آن دیگری الان گمنام است روزگاری برای خود اسم و آوازه ای داشت. خانه و کاشانه ای داشت. مادری داشت. نه، خدا را قسم می دهم به هیچ شهیدی گمنام نگویید. اینها هر کدام برای خود کسی بوده اند. گمنام ما هستیم که مرده ایم و هیچ کس برایمان فاتحه نمی خواند. آنکه امروز روی دوش ما است گمنام نیست. نام دارد. نام خانوادگی دارد. پدر و مادری دارد که هنوز چشم به راه برگشتن او هستند. به مفقودالاثر، جاویدالاثر بگوییم چه فرقی می کند برای مادری که ۲۶ سال چشم به زنگ خانه دوخته است؟ معنای انتظار را باید از مادر شهید والفجر مقدماتی پرسید. ما چه می فهمیم دلتنگی غروب آدینه را.

چه خوب شد آمدی برادر! حالا دیگر انتظار به سر آمده است و مادرت حتی نیازی نبود خون بدهد تا پزشکان مطمئن شوند که تو دی.ان.آی استخوانت نسبتی دارد نزدیک با گلبول سفید یک مادر ۷۹ ساله. بوی تابوت را مدتها بود شنیده بود. حتم داشت می آیی ولو با چند تکه استخوان و یک پلاک و من حتم دارم نیم دیگر خواب مادرت هم تعبیر می شود و مهدی می آید اما مادرت می گوید: کاش من هم بودم وقتی مهدی می آید.

چه خوب شد آمدی برادر! غروب آدینه است و تو به معراج رسیده ای و قطار انتظار افتاده روی ریل ظهور. ما منتظریم تا در واپسین ایستگاه تاریخ، نور را مضاعف کنیم و ببینیم بیعت ماه را با خورشید و بگرییم همراه با مادرت چون ابر در بهاران؛ کجایید ای شهیدان خدایی، بلاجویان دشت کربلایی؛ کجایید ای سبکبالان عاشق، پرنده تر ز مرغان هوایی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 13:43  توسط ح.الف.اول  | 

هشدار به فداییان ولایت!!

اگر امروز تقوا نداشته باشید ، فردا نمی توانید جانتان را فدای رهبر کنید!

ای کسانی که دم از ولایت می زنید و خود را ولایی می دانید! ای آنانی که چشمتان به نگاه امیرتان است ، گناه اراده انسان را در راه حسینی شدن سست می کند، گناهکار همانطور که از خدای تعالی جداست از اولیای او نیز جداست!.

ان الله یعلم السر و اخفی! این دهان توست که می گوید اگر آقا بگوید برو ! می روم، اما هیچ با خود اندیشیده ای که دل باید در گرو او باشد، دلت باید مجذوب او باشد و قلبی که دوده گناه بر در و دیوار آن نشسته باشد هیچگاه نور زهرایی ولی را منعکس نمی کند و همیشه بی نور و دور خواهد ماند.

همیشه با خود می گفتم کاش من هم از آنهایی بودم که آقا به آنها توجه و عنایت خاص دارند، آنهایی که باری از اندوه دل او برمی دارند، اما میدانم که این شدنی است.

باید برای خشنودی رب العالمین برخواست و پا در مسیر ولایت نهاد و چشم از نامحرم پوشاند وبدانید که هیچ سعادتی از لبخند او به شما شیرین تر نیست!.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 13:42  توسط ح.الف.اول  | 

دل تنگ محمدم

             

k9pw1tpahthvefrshr57.jpg

 

خداوندا دلم فریاد دارد

تمنا بهر استمداد دارد

بحق آن امام بیقراران

بحق پیر آگاه جماران


بحق جبهه و والفجرهایش

بحق خستگی و زجرهایش


بحق فکه و وادی مجنون

به اروند و به بهمنشیر و کارون


بحق خاک غم خیز شلمچه

به درفول و خرمشهر و حلبچه


بحق مادری که دل شکسته

پریشان منتظر یک جا نشسته


به کانالی که بوی خون گرفته

درونش پیکر گل ها نهفته


بحق خیمه گردان تخریب

به پرواز علمداران تخریب


با فاو آن شهر زهرا و صفایش

بحــق گنـبــد زرد رضــــایش


خداوندا قسم بر این قسم ها

بده پایان تو بر فصل ستم ها


بده اذنی که مولامان بیاید

گره از عقده رهبر گشاید


برایش رهبر ما را نگهدار

گل پیغمبر ما را نگهدار


که تا روز ظهورش زنده باشیم

میان لشگرش رزمنده باشیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 13:41  توسط ح.الف.اول  | 

ساماندهی مزار شهدا

مازيار بيژنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 13:15  توسط ح.الف.اول  | 

سردسته فتنه گران!

 

 

امروز حساب دشمن از دوست جداست

چون مرز ولایت علی حجت ماست

خورشید که پشت ابر مردم پیداست

تابید که تابیده ز اسلام کجاست؟

سردسته این فتنه گران دانی کیست؟

آنکس که هماره پشت این حادثه هاست

آنی که سقیفه راه انداخته است ـ

چشمش به سوی علی پر از حقد و ریاست

آن است که با امام خود با صد مکر

گوید: که کنار اویم این جمله خطاست

در عرض ولی کسی نمی گیرد جا

                              رو پشت سر امام   این دین خداست             ح.الف.اول 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 17:57  توسط ح.الف.اول  | 

من ؛نمکی و دستیارم!

همه را برق می گیرد مارا مادر زن ادیسون ! عجب شانس خوشگلی . شانس نگو اقبال عمومی بگو . پنج ماه سماق بمک ؛ انواع و اقسام راهپیمایی و کوهنوردی و بشین -پاشو و بپر و بخیز کوفت و مصیبت را پشت سر بگذار که چی ؟ می خواهی در عملیات شرکت کنی . آن وقت درست یک ساعت پیش از حمله ، راس تو چشمات نگاه کنن و بروند منبر که : «برادر !همین که توانسته ای جبهه بیایی کلی ثواب برده ای .برای شرکت در حمله باید شریطی داشته باشی که متاسفانه شما نداری . پس بهتره مراقب چادرها باشی تا دوستانت بروند و ان شاءالله صحیح و سالم برگردند.مطمئن باش در جهاد آنان شریک میشوی!!»

چه کشکی ؟چه دوغی؟ثواب جهاد آن هم با نگهبانی چادر های خالی ؟!

والله آدم برود تو زیر زمین با سیم بکسل بادبادک هوا کند اینطور ضایع نمیشودکه من شدم.زدم به غربتی بازی.آلوچه آلوچه اشک ریختم وآن قدر پیامبران و ائمه و اجداد او را قسم دادم تا فرمانده حوصله اش سر رفت وآخر سر یه اسپری رنگ داد دستم و گفت : بیا این را بگیر ،شما از حالا مسئول جمع آوری غنائم جنگی هستید!

اگر شما اسم چنین سمتی را شنیده اید من هم شنیده بودم .اما برا اینکه همین مسئولیت کشمشی رو از دست ندم ،اسپری ررا گرفتم وقاطی نیروهای عملیاتی شدم .بعد افتادم به پرس و جو که بفهمم باید چکار کنم.

خمپاره و توپ یکریز میباریدو زمین مثل ننوی بچه تکان میخورد.اعصابم پاک خط خطی بود.یه آدم با لباس نظامی با یه اسپری در نظر بگیرید،آن هم درست تو شکم دشمن .مانده بودم معطل اگر زبانم لال یک موقع چند تا عراقی غولتشن بریزن سرم و بخواهند دخلم را بیاوردند ،چطوری از خودم دفاع کنم؟تو صورتشان رنگ بپاشم ؟از طرف دیگر هوش و حواسم به این بود که یه موقع با دوست و آشنا روبرو نشوم وآبرویم نرود.روی بدنه چند تا ماشین نظامی که چرخهایش سوخته بود با رنگ اسم لشکرمان را نوشتم .یک ضد هوایی درب و داغان پیدا کردم که زرنگ های قبل از من همه جایش اعلام مالکیت کرده بودند؛از لشکر 17 علی بن ابی طالب قم تا لشکر 5 نصر مشهدیها.از حرصم حتی رو گونی سنگرها هم مینوشتم.روی پلیت دستشویی،روی برانکاردی که یک دسته نداشت،فرغونی که یه سوراخ گنده وسطش بود و یک تانک سوخته که فقط لوله اش سالم بود!

همین طور به شانس نازنینم لعنت میفرستادم که یهو یک موجود گنده از پشت خاکریز پرید این طرف که من داشتم استراحت میکردم.کم مانده بود از ترس قالب تهی کنم .اول فکر کردم خرس یا یوزپلنگ وحشیه ! خوب که نگاه کردم دیدم یک قاطر خسته اس .طفلکی انگار مرا با صاحبش اشتباه گرفته بود.چون جلو آمد وسرش را چسباند به سینه ام و شروع کرد به فرت فرت کردن .چه نفس هایی هم میکشید.

چند لحظه بعد یه رزمنده نفس زنان از پشت خاکریز سرو کله اش پیدا شد.توی دستش هم یه اسپری رنگ بود.فهمیدم چه خبره .جلدی بلند شدم و روی شکم قاطر مادر مرده اسم لشکرمان را نوشتم.طرف با لهجه اصفهانی فریاد زد:آها عمو چی چی میکنی؟اون قاطری ماس .

لبخندی تحویلش دادم و گفتم:مرغ از قفس پریدهمکار عزیز .حالامالی ماس!به شکم قاطر اشاره کردم.رزمنده اصفهانی با کینه نگاهم کرد و گفت:کوفتت بشد.یکی بهترشو پیدا میکنم! بد مصب خیال میکرد میخواهم قاطر بیچاره رو مثل سرخپوستا رو آتیش کباب کنم و بخورم.

حالاقاطره ولم نمیکرد.احتیاجی به طناب نبود.خودش پشت سرم میآمد.حسابی هم وارد بود.هرجا صدای سوت خمپاره و توپ بلند میشد،سریع زانو میزد و میچسبید به زمین!هرچی سلاح و مهمات بی صاحب می دیدم بار قاطر میکردم.حالا دو طرفش پر از اسلحه و مهمات شده بود.شاد و شنگول باهم راه میرفتیم و مهمات جمع آوری میکردیم.ناغافل به یک خاکریز رسیدیم که بچه های گردانمان آنجا بودند،تا مرا دیدند،شروع کردند به سوت زدن و خندیدن و تیکه بار ما کردن:

-آهای نمکی ،خسته نباشی!

-ببینم دمپایی پاره و پوتین سوخته میخری؟

-بعثی اسقاطی هم داریم خریداری؟

-یه هلیکوپتر اوراق اونجا افتاده به کارت می آد؟

داشتم از خجالت می مردم .فرمانده گردان جلو اومد وگفت:خدا خیرت بده .چه به موقع رسیدی.ببینم نارنجک و گلوله داری؟فهمیدم چه کار کنم.سر تکان دادم و گفتم :دارم،اما به شما نمیدهم!

فرمانده با حیرت گفت :یعنی چی؟

-مگر نمی بینی نیروهات مسخره ام میکنن.من به انا مهمات بده نیستم!

فرمانده خندید وگفت :من نوکر خودتو همکارتم هستم.کا مارو راه بنداز ،والله ثواب داره.سلامتی برادر نمکی و دستیارش صلوات!

بچه ها صلوات گویان ریختن سر من و قاطر عزیزم!

برگشتی من سوار بودم و قاطر نازنین چهار نعل به طرف عقب می تاخت.یک آرپیچی هم تو دستم بود.دوست داشتم تانک بزنم ؛یه تانک واقعی!

(به نقل از ماهنامه امتداد)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 21:42  توسط ح.الف.اول  | 

خاطره

دریکی از مناطق کردستان  بچه ها برای پوشاندن چادر و سنگر های خودشون درخواست یه توپ پلاستیک کرده بودند گیرنده پیام درخواست و درست متوجه نشده بود فرداش بچه ها دیدن که یه بسته توپ پلاستیکی براشون فرستاده شده .

                     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای نصب ایستگاه رله به یکی از مناطق ایلام اعزام شده بودیم.کارمون اونجا طول کشید مجبور شدیم شب رو همونجا بمونیم.نیمه های شب توی خواب وبیداری متوجه شدم که یکی داره میگه( یره پام ول کن) از جام بلند شدم ببینم کیه دقت کردم دیدم که آب از لای سوراخ سقف چادر رو جوراب یکی از بچه ها داره میریزه و به علت سردی هوا آب یخ زده وپای اون بنده خدا به زمین چسبیده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 23:1  توسط ح.الف.اول  | 

قضاوت با شما

عکس: قضاوت با شما

قضاوت با شما ، اینجا مزار شهدای گمنام در دانشگاه آزاد کرج است که شهدای آن در بهار 87 تشییع ودفن شدندو تا کنون هیچ گونه رسیدگی یه این مزارنشده است.

آغاز پروژه بوفه: بهار 88

زمان تصویربرداری و تکمیل پروژه: پاییز 88

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:46  توسط ح.الف.اول  | 

وقتي موعد ديدار با خدا مي رسد...

1- معمولا با شنيدن خبر شهادت كسي كه مي شناسمش حس عجيبي بهم دست ميده كه البته اون حس، حس ناراحتي نيست.

2- صبح روز يك شنبه بود كه يكي از دوستان به صورت تلفني ازم پرسيد: خبر سردار شوشتري رو شنيدي؟

3- سردار رو چند ماهي مي شد كه مي شناختيمش. از وقتي جانشين فرمانده نيروي زميني و بعدش فرمانده قرارگاه قدس شده بود.

ماموريت قرارگاه قدس تامين امنيت در شرق كشوره كه در سال هاي اخير به خاطر اقدامات تروريستي اشرار تحت حمايت امريكا و انگليس مشهوريت زيادي به دست آورده.

هرچند تو اين چند ماه، زياد خبرهاي مربوط به سردار رو مي خوندم ولي تنها چهره اي كه از او در ذهن داشتم يك عكس كوچك و بي كيفيت با لباس پاسداري بود.

تا اينكه  يك مرتبه در يكي از برنامه هاي سپاه ديدمش.

وقتي اون هيبت رو در قامت يك آدم كت و شلواري ديدم اصلا نشناختم.

چه برسه به اينكه اون رو به جا بيارم.

شايد اگر كسي اون روز از من در مورد اين فردي كه ديدم مي پرسيد، مي گفتم از كشاورزان يا كارگرانيه كه در سپاه هم مشغول بوده!

خصوصا اينكه وقتي با او دست دادم دستان "بزرگ" و "زبر" او با آن اسم غلط اندازش جايي براي شك و شبهه نمي گذاست: "نورعلي"!

4- وقتي اون دوست ازم پرسيد "خبر سردار شوشتري رو شنيدي" فكر كردم فرمانده نيروي زميني شده و وقتي گفت در يك عمليات انتحاري شهيد شده يك لحظه جا خوردم.

5- از اون ادم هايي بود كه تموم زندگيش رو براي انقلاب در سپاه خرج كرده.

تو اون لحظه نمي دونم چرا فقط اسمش تو ذهنم اومد: "نورعلي"!

6- چند ماهي ميشد كه در جنوب شرق كشور مستقر بود و تلاش هاي زياد ما هم براي انجام مصاحبه با او به جايي نمي رسيد.

زندگي با مردم محروم و مظلوم سيستان از او رستمي ساخت كه ديگر براي اشرار قابل تحمل نبود.

خصوصا اينكه نورعلي توانسته بود سران عشاير و قبايل شيعه و سني را در اين منطقه به هم نزديك و در يك خط براي تامين امنيت جنوب شرق كشور قرار دهد.

جنايت اشرار در تاسوكي در سال 84، حمله آنها به اتوبوس بچه هاي سپاه در سال 85، انفجار بمبي در مسجد امام علي زاهدان در آستانه انتخابات از جمله اقدامات گروهك هاي ضد انقلاب بود كه نورعلي 61 ساله رفته بود جلوي تكرار آنها را بگيرد.

مي خواست علاوه بر ايجاد اتحاد بين سران شيعه و سني عشاير و قبايل منطقه، از پاشيده شدن بذر نفاق بين آنها جلوگيري كند اما...

6- امروز دوشنبه صبح در مراسم معارفه رييس جديد سازمان بسيج مستضعفين شركت كردم. فرمانده سپاه كه به وضوح از شهادت نورعلي ناراحت بود و در زمان پخش كليپي از او، اشكي هم ريخت، آمريكا انگليس و پاكستان را پشت صحنه اين اقدامات دانست و وعده انتقام داد.

از برنامه كه برگشتم روي دكه روزنامه فروشي ها پر بود از عكس نورعلي و هر روزنامه اي از ديد خود، تيتري براي شهادت او انتخاب كرده بود اما تقريبا همگي آنها بر يك واژه اتفاق نظر داشتند: وحدت!

نورعلي به حق شهيد وحدت بود.

"قرار بود با سران قبايل ديدار كند ولي موعد ديدارش با خدا رسيد..."

7- دوست دارم برم يه جاي خلوت و حسابي گريه كنم!

وقتي ميگن شهادت كمترين مزد يك فرده، يعني اون آدم بايد چه خصوصياتي داشته باشه؟

فردا سه شنبه پيكر سردار از مقابل نيروي زميني سپاه در تهران تشييع ميشه!

دوست دارم بدونم از اون قامت رشيد چقدر باقي مانده!

نورعلي از اون دست شهداييه كه با ديدن عكسش بدجوري دلم مي شكنه!

چرا؟

نمي دونم!

همين

منبع:http://mersad67.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 13:4  توسط ح.الف.اول  | 

به بهانه هفته دفاع مقدس

سلام به همه احالی وب!

هفته شهید و شهادت بر حافظان امانت خون شهدا مبارک


شهید یعنی چه؟ آیا تصوری از شهید داری؟  فقط قیافهایشان!؟

آنچه که تو از شهید میدانی تنها عکس آنهاست اسم آنهاست!

اما تو چه میدانی که او چه می بیند ؟ وچگونه زندگی می کند!

باید رسید تا چیدنی شد و کسی که هنوز برای شروع کردن راه هم مشکل دارد

 چه تصوری می تواند از رسیدن داشته باشد؟!

 

یک شعر از خودم:

هنر شهادت

 هنر یعنی طراوتهای دیگر                  هنر یعنی به بزم عشق بی سر

هنر یعنی نظر در سینه ماه                       هنر یعنی نظر در وجه الله

هنر یعنی به سرمنزل رسیدن                هنر یعنی به عرش دل رسیدن

 هنر یعنی  به دلبر شاد بودن                  هنر یعنی سوار باد بودن

 هنر یعنی که بودن در نبودن                 هنر یعنی به دلبر زنده بودن

هنر یعنی صدای دل شنیدن                 هنر یعنی به سوی دل دویدن

میان آسمان در باز کردن                    هنر یعنی ز ما پرواز کردن

   هنر یعنی عروج از قفل عادت                 هنر یعنی  هنر یعنی   شهادت 

                                                                                                              ح.الف.اول

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 11:24  توسط ح.الف.اول  |